تبليغاتX
... اشک آسمون ...

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

... اشک آسمون ...



کالبدشکافی

 

مرگ دقیقاً آن چیزی نیست که می پنداشتم... کاملاً نظرم نسبت به مرگ عوض شد...

وقتی تصور میکنم بعد از مرگم چه میشود، دیگر دلم نمیخواهد بمیرم!

 و کالبد شکافی آن روز تجربه ی خوبی بود تا بهتر مرگ را درک کنم.

۰۲/۰۹/۸۸

 مربی:مطمئن هستید که میخواید بیاید؟؟ اگه کسی میخواد غش کنه

 یا گریه کنه یا سرو صدا راه بندازه میتونه نیاد...

 اجباری نیست اگه دوست داشته باشید اجازه دارید که بیاید...

 ما 5 نفر با شک به هم نگاه کردیم.هرکدام منتظر دیگری...

 ولي همه در دل مطمئن بودیم که میخواهیم برویم.

آن روز برای ما آخرین روز کارآموزی درس داخلی-جراحی1 در بخش اورژانس بود...

 و اولین تجربه ی دیدن کالبد شکافی ...

 تمام لحظه های کالبد شکافی در پیش چشمانم مانده است...

 لحظه ای که به اتاق کالبد شکافی وارد شدیم از دیدن آنجا شوکه شدم...

 تمام تجهیزات آنجا دریک میز فلزی و یک سینک ظرف شویی خلاصه می شد...

دیگر از وسایل و روش های استریل خبری نبود...

بدتر از همه سوسک های مرده ای بود که در گوشه های اتاق و سردخانه دیده می شد...

 پزشک دستکش و گان و ماسک پوشید و ما 5 نفر فقط ماسک!

هدف مشخص کردن دلیل اصلی مرگ بود مردی حدوداً 40 ساله که 2 روز قبل

 در اثر تصادف(احتمالاً) کشته شده بود. در تمام بدنش یک خراش یا یک کبودی مشاهده نمی شد.

دلم برایش سوخت. چشمانش بسته بود ...

پزشک با یک تیغ جراحی سینه اش را از بین 2 ترقوه تا پایین جناغ شکافت.

و پوست را از دنده ها جدا کرد... لحظه ی دردناکی بود.

 هر یک از بچه ها روی خود را بر می گرداندند یا چشمان خود را می بستند...

 صدای بریدن دنده ها وشکستن جناغش هنوز هم در گوشم مانده است.

 جناغ را با یک حرکت شکست و به طرف بالا خم کرد...

هیچکس تحمل دیدن نداشت...ولی من... قلبش را بیرون کشید..

قلبی که دیگر نمی زد... قلبی که در آن خون جریان نداشت...قلبی که مرده بود...

 قلبش در اثر شکسته شدن دنده، پاره شده بود! قلب پاره را شسته و به همراهانش نشان داد...

و آنها فقط سر تکان دادند! حالا انسانی در این اتاق خوابیده بود که سینه اش باز بود وقلب نداشت ...

و دیگر مهم نبود چه بلایی سرش می آید ...

من علیرغم سفارش دوستم، مدت ها به چهره اش نگاه کردم

موهایش...و دندانهایی که از لای لبهایش پیدا بود

هنوز هم حرکات و صحبت های پزشک در طول کالبد شکافی در ذهنم مرور می شود...

_بچه ها... تا حالا قصابی رفتید؟!!

 _این هم شش ها هستند... این رگه های سیاه به خاطرسیگار بوجود اومده...

 هریک از اعضا رو بیرون میاورد و میذاشت سر جاش...

_این یکی هم که لیور هست... این چیه؟ بگید دیگه...درسته! کیسه صفرا...

_این یکی هم معده... میخواین ببینید دیشب چی خورده؟...نه بابا گناه نداره...این که دیگه مرده

 _ای بابا مرده که ترس نداره...

 _ببنید خیاطی من از زنا هم بهتره... هه هه ...

 _خوب حالا یکی بیاد سینه اش رو بشوره... بیاید دیگه...شیر آب که نجس نیست...

آری...همین که مرگ زندگی ات را می بلعد ... همه ی تصورات تو به باد میرود...

برای همه غریبه می شوی... برای همه! جسدت را نجس میدانند...

 و از اینکه به تو دست بزنند اکراه دارند... این حقیقت ،تلخ ولی انکار ناپذیر است...

 خیلی ها می ترسند که به چهره ات نگاه کند واگر ببینند شاید از وحشت ،شب خوابشان نبرد...

 و خیلی های دیگر که شجاع ترند فقط چندش شان می شود...

 کوچکترها اجازه ندارند به تو نزدیک شوند...

بعضی ها هم خیلی ناراحتند نه به خاطر تو بلکه به خاطرخودشان...

چون عروسیشان را خراب کرده ای...و بارها می شنوی:"حالا چه وقت مردن بود!؟"

 فراموشی طبیعت انسان هاست و لازمه ی بقا... تمام گریه و زاری ها فقط برای چند روز است ...

 و برای نزدیک ترین ها حداکثر چند ماه... بالاخره فراموش میشوی!

 و جسدت را به خاک می سپارند تا کرم ها هم دلی از عذا در آورند...

 

 

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط دختر تنها |

متاسفم

 

چشمهایش را به زور باز نگه داشته بود. اثر داروهای بیهوشی به تدریج داشت از بین میرفت. او را از اتاق عمل به بخش زنان منتقل کردند.عمل سزارین سختی را پشت سر گذاشته بود. فقط ناله می کرد و از درد تکان نمی خورد.

شوهرش را خواستند تا کمک  کند او را از روی برانکارد بر روی تخت بگذارند. مرد وارد شد. چهره ای منتظر داشت و شاید خوشحال! بالای سر همسرش بر روی برانکارد ایستاد و زیر شانه های او را گرفت. 2 نفر هم پاهای بیمار را گرفتند و همزمان با شماره 3 او را بر روی تخت گذاشتند.

من همچنان نظاره گر  در گوشه ی اتاق ایستاده ام.

سرش را برگرداند و نگاهش به برانکارد افتاد. تمام سطح آن را خون گرفته بود.خون هایی که از همسرش رفته بود...ابروهایش را گره کرد و چهره درهم کشید. پنداشتم دلش سوخت... ولی با چنان حرکتی پایش را عقب کشید و پایین پرید که نظر همه را به خود جلب کرد... به پاهای خود نگاه کرد...

آنگاه فهمیدم تمام نگرانیش از این است که مبادا گوشه ی کفشش خونی شود!!!

ومن بی جهت تاسف میخورم....

نیمسال دوم87- ترم 2- کارآموزی فن

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط دختر تنها |

فکر میکردم دلم تنگ نمی شود

 

فکرمیکردم دلم برای  گریه های تنهایی ام ، تنگ نمی شود

فکرمیکردم هرگز دلم برای  اعتراف های کودکانه، نیمکت آخر کلاس سوم انعام و

قهرهای مکرر دوستانه تنگ نمی شود

فکر میکردم  برای گریه های بعد از باخت والیبال، برای نگاه غضب آلود خانم محمودی

و برای دیوانگی های طاهره دلم تنگ نمی شود

فکر میکردم دیگر دلم  برای کلاس فیزیک، برای پشت بام پیش دانشگاهی ، لواشک جنگلی،

برای نشستن وسط حیاط، برای حرف های استرس زای مریم،برای بی خیالی های فریده،

عطسه های نسرین و برای دغدغه های کنکور تنگ نمیشود

فکر میکردم دلم برای اولین روز دانشگاه، ضایع شدن هایم ، برای جا ماندن از سرویس ،

 برای کلاس آناتومی با تمام سختی هایش تنگ نمی شود

اما فقط فکر میکردم...

...فقط فکر...

 

 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط دختر تنها |

دلتنگی هایم و ... شاملو

ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است....آسمانهاي تو آبی رنگی گرمايش را از دست داده است
زير آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی
بر زمين تو ؛باران چهره عشقهايت را پر آبله می کنند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرايی بی سايه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گياه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
خدايان همه آسمانهايت به خاک افتاده اند
چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی......و غروری کودن تو را از گريستن پرهيزت می دهد
اين است انسانی که از خود ساخته ای....
از انسانی که من دوست می داشتم....که من دوست می دارم !
دوشادوش زندگی در همه نبردها جنگيده بودی
نفرين خدايان در تو کارگر نبود
و اکنون نا توان و سرد
مرا در برابر تنهايی به زانو در می آوری
آيا تو جلوه روشنی از تقدير مصنوع انسانهای قرن مايی؟
انسانهايی که من دوست می داشتم....که من دوست می دارم؟
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
می ترسی به تو بگويم تو از زندگی می ترسی
از مرگ بيشتر از زندگی
و از عشق بيشتر از هر دو می ترسی
به تاريکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود از ياد می بری...

یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط دختر تنها |

ــــــــــــــــــــــــــــــ...

 

 

      در درون ذهن من، هرگز نمي ميرد کسي

     مرگ احســــاس مرا ماتم نمي گيرد کسي

     رفتــه ام من ســالــها از خاطـرات اين و آن

     يک سراغ  ساده هم از ما نمي گيرد کسي

 

      خدایا  صبر... صبر.... صبر.....!!!!

 

 

 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط دختر تنها |

کارآموزي(1)

ترم دوم/ نوچه هاي پرستاري

هفته اول:بخش جراحي(بخش: عبارت است از يک عدد راهرو با اتاق هاي فراوان)

روز اول:آشنايي با کار آموزي

روز دوم: انجام پروسيجرها

ساعت 7:30 صبح با روپوش سفيد و مقنعه،کفش و شلوار مشکي،وارد بيمارستان شديم.

مربي کارهايي که بايد انجام مي داديم رو برامون توضيح داد.(گرفتن history  بيمار، Vital signو تنظيم و وصل کردن سرم)  به هر 2 نفر،1 بيمار تحویل داده شد...   خيلي استرس داشتم...   همون کارايي بود که توي اتاق پراتيک دانشگاه روي ماکت انجام ميداديم با اين تفاوت که اينجا يه آدم زنده ، نگاه التماس آميزش رو به چشمامون ميدوخت و همراه مريض، اميدوارانه بهمون زل ميزد...    خيلي سخت به نظر مي اومد.

مريض من دختري 24 ساله با جراحي ovale cyste 

خيلي خوب همکاري ميکرد... کارامون رو انجام داديم .... اون روز حالم بد شد و فشارم افتاد...

   ولي در کل روز خوبي بود...

روز سوم:ارزشيابي

امروز برخلاف ديروز مريضم يه  پيرزن 75 ساله با بيماري آپانديسيت بود.  ميدونستم بايد چيکار کنم.  با يکي از دوستام رفتم بالاي سرش و شروع کردم...... اول history: نام و .....  کمي بداخلاق بود، خودش به سوالامون جواب نمي داد و همراهش(دخترش) اينکارو ميکرد.

اونقدر باهاش حرف زدم و شوخي کردم که بالاخره همکاري کرد. از فرصت استفاده کردم و فشارخون،نبض، تنفس و درجه حرارت بدنش رو چک وثبت کردم.  کارمون داشت تموم مي شد که پسرش وارد شد و با لحن خاصي گفت:ننه اينا اومدن که تازه ياد بگيرن. (يعني خيلي محترمانه:اينا جوجه پرستارن)

يه اشاره کردم به دوستم و سريع از اتاق اومديم بيرون.

سرمش تموم شده بود.  بايد عوضش ميکرديم يه سرم 3/1-3/2 (دکستروز 33/3% و سديم کلرايد3/0%)رو برداشتم و رفتيم تو اتاقش. همين که وارد شديم با ترديد از من پرسيد: ننه تو هم اومدي که ياد بگيري؟

يه نگاه کردم به دوستم، نمي تونستم بهش دروغ بگم، آروم گفتم بله.يه نگاه کرد به سرمي که تو دستم بود...   يه دفعه عصباني شد: من نميذارم به سرمم دست بزنيد...تا دکتر نياد حق نداريد عوضش کنيد..بايد دکتر.... شما....

  گفتم باشه باشه آروم باشيد... ولي بي بي مشکلي پيش نميادا. دکتر خودش برات تجويز کرده.

ولي ديگه نشد ...

به مربي گفتم... خودش اومد... کلي باهاش حرف زد تا راضي شد.از بد شانسي سرم  سوراخ نميشد.  مجبور شدم با نيدل سوراخش کنم.5cc Kcl  رو از ويال کشيدم توي سرنگ.  بايد ميريختم توي سرم... دوباره شروع کرد:  نه...نه... نميخواد... ديگه دستش نزن... خرابش نکني...آخ دستم درد گرفت...

دخترش لبخند زد و گفت: به حرفاش توجه نکن...

تموم شد

اومدم بيرون... حسابي حالم گرفته شد...

رفتم بالاي سر مريضاي ديگه... دختر 3ساله اي که تلوزيون افتاده بود روي سرش...  خانمي که توي تصادف روي آسفالت کشيده شده بود و تمام بدنش پانسمان بود... آقايي که تصادف کرده بود و قرار بود پاش قطع بشه ولي به خير گذشت...  اون دوست نداشت کسي بره توي اتاقش،رو درش نوشته بودن  "تا اطلاع ثانوي ملاقات ممنوع"... خوشش نميومد پرستارا برن بالاي سرش... عصباني ميشد و داد و بيداد مي کرد... دوستم هم مي ترسيد که مريضش دعواش کنه... به جاش رفتم که سرمش رو تنظيم کنم...   خواب بود...  نفهميد...

مريض ديروزم رو ديدم که داشت تو راهرو قدم ميزد...  خوشحال شدم و حالش رو پرسيدم... اونم خوشحال شد...

 

ظهر شده بود... گزارش پرستاري رو نوشتيم... بايد مريضا رو تحويل مي داديم...  براي آخرين بار رفتم بالاي سر بيمارم... با ديدنم شروع کرد زير لب غُرغُر کردن:  بيمارستان به اين بزرگي پر مريضه بريد از همشون سوال بپرسيد و فشارشون رو بگيريد و.......  هيچي نگفتم...قطرات سرم رو چک کردم...فهميد ناراحت شدم... شايد ميخواست از دلم در بياره... گفت: ننه... اشکالي نداره... 10 روز که بياي،تو هم اوستا ميشي....

فقط خنديدم....

توي رختکن متوجه شدم که يکي از دوستام توبخش زنان موقع تعويض پانسمان غش کرده و افتاده بودوسرش محکم خورده بود زمين... شانس آورده بود که بچه ها بودن و ...

 خدايا به من بي نهايت صبر بده و دلي که هرگز نترسه

 

جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط دختر تنها |

سلام

 

بعد از مدت ها  بالاخره امشب تونستم بيام!

چقدر زود گذشت....ولي سخت!

چيزي به پايان ترم اول دانشگاه نمونده و من هنوز باورم نشده که راهم رو انتخاب کردم....

با اينکه "پرستاري" خيلي بهتر از اون چيزيه که فکرشو ميکردم

ولي بازم ميترسم!

ميترسم دووم نيارم....

تو اين مدت خيلي بهم فشار وارد شده....

ولي گذشته از اينا

خوشحالم که اينجا ديگه از فيزيک خبري نيست!

                    ....

بازم يلدا شد و نوبت فال حافظ...

ولي تنهايي اصلا نمي چسبه!

ميسپارم به سال بعد....

 

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود، ما راهمان جداست...

                      اين ابرها تا ميتوانند ببارند، ما چترمان خداست...!

 

در پناه حق...

شنبه سی ام آذر 1387 توسط دختر تنها |

کنکور

6 و 7 تير( کنکور سراسري)

بزرگترين ضدحال يا شايد بزرگترين شانس و سعادت( هنوز توش موندم!)اينه که

آدم هم روز تولدش و هم فرداي تولدش بره سر جلسه کنکور!

ديگه از اين به بعد اين تاريخ رو با يه حس افتضاح به ياد ميارم...

آخه چرا اينقدر سخت؟؟؟؟

يعني بدتر از اين ديگه امکان نداشت....!

حيف تمام وقتايي که واسه خوندن فيزيک گذاشتم!

همون لحظه اطمينان داشتم که اگه قرار باشه فقط 2 نفر قبول نشن، دوميش حتماً منم!

اوليش هم بغل دستيمه که از اول تا آخر يا خوابيده بود و يا داشت به من نگاه ميکرد و ميخنديد!

 

از همون اول يخ زدم تا آخر... آخه جام جلوي کولر بود!

تقصير خودم بود ،از بس مسخره کردم که بچه ها کاپشن يادتون نره....

آره! اعتراف ميکنم که بايد کاپشن ميپوشيدم...

به هر حال خداروشکر که تموم شد!

ديگه خوب يا بدش مهم نيست...

 

خدايا اميدم به توست و راضي ام به رضاي تو...!

خدايا يه کادو خيلي خوب ازت ميخوام هاااا....... خيلي پررو اَم ، نه؟؟؟؟

هنوزم منتظرم هاااااا..........

 

14 تير ( آزاد غير پزشکي)

کمي دير رسيدم... ولي رسيدم!

خيلي خيلي آسون بود... خيلي بيشتر از اون چيزي که فکرشو مي کردم!

بعضي از سوالا اونقدر مسخره بود که نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم...

ولي حيف... خيلي حيف!

از همون اول که نشستم يه دل درد عجيب افتاد به جونم...

تا آخر وقت سوالات عمومي تحمل کردم ولي ديگه داشتم به خودم مي پيچيدم...

هرچي منت مراقب کشيدم که بهم يه مسکن بده، قبول نکرد!

ميگفت مسئوليت داره ، شايد بهت نسازه و حالت بد بشه، اجازه نداريم و از اين حرفا....

هر چي گفتم که مسئوليتش با خودم ، هيچيم نميشه... از اين بدتر که ديگه نميشه ... فوق فوقش ميفتم ميمير.....

انگار که نميشنوه ...فقط لبش و گاز گرفت و سرشو تکون داد و رفت!

هميشه از هرچي ميترسم، سرم مياد...

ديگه داشت جلو چشمام سياه ميشد، نگاه منتظرم به ساعت بود و نگاه ترحم آميز مراقب به من!

تا اينکه تموم شد....! به همين سادگي....

ولي مثل اينکه واسه همه آسون بوده... پس به اين يکي هم اميدي نيست!!!

 

بعدش يه راست رفتيم اينجا

احمد بن موسي ( شاه چراغ )

جاتون خالي خيلي چسپيد! با اينکه حالم خوب نبود ولي تا بعد نماز مونديم...

 

28 تير (آزاد پزشکي )

همچنان در پيش است!

خدايا اين يکي رو به خير بگذرون....

التماس دعا دارم...

تا بعد!

 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط دختر تنها |

چگونه در آزمون موفق شويم؟

                  

     قابل توجه داوطلبان کنکور سراسري 87 :

يکي از راههاي موفقيت در آزمون سراسري، تقسيم بندي وقت براي تست زدن و

استفاده درست ازتمام لحظه ها در حين آزمون ميباشد.که در ادامه به آن خواهيم پرداخت:

1)   توجه داشته باشيد که براي هر سوال حدوداً 1 دقيقه وقت داريد. ولي از 15 ثانيه آن در ابتدا

صرف نظر کرده  و آن را نگه داريد. چون براي حل سوالات رياضي و فيزيک به آن نياز پيدا خواهيد کرد.

2)   حد اقل 10 ثانيه از وقتتان به خواندن (روخواني) سوال اختصاص مي يابد.

3)   خواندن هر گزينه به طور متوسط 3 ثانيه از وقتتان را خواهد گرفت.  (12=3×4) جمعاً 12 ثانيه.

4)   مطمئناً با يک بار خواندن، سوال را نخواهيد فهميد.  پس 10 ثانيه ديگر نيز به خواندن

      مجدد سوال اختصاص مي يابد.

5)   مدت 1 ثانيه را از وقت هر سوال - براي خوردن کيک و آبميوه ي دريافتي - کم کنيد

     (البته با نهايت صرفه جويي در وقت)

6)   از سوي ديگر، جست وجو وپيداکردن شماره ي سوال مورد نظر در پاسخ نامه حدود

       4 ثانيه از وقتتان را خواهد گرفت.

7)   رنگ آميزي گزينه ي مورد نظر در پاسخ نامه نيز تقريباً 5 ثانيه وقت ميگيرد.

8)   در اين ميان حداقل 2 ثانيه از وقتتان با امرِ پلک زدن تلف ميشود که نبايد آن را نديده گرفت.

9)  بر اساس محاسبات دقيق جبري و آماري نتيجه ميشود که: (59 = 2+5+4+1+10+12+10+15)

      (1= 59 - 60)    فقط و فقط 1 ثانيه وقت باقي مي ماند.

10)   با 1 ثانيه باقي مانده هرگز نخواهيد توانست به ميزان کافي فکر کرده و پاسخ صحيح

را انتخاب کنيد. فراموش نکنيد که انتخاب عجولانه مانع پيشرفت و قبولي شماست.

         پس ما پيشنهاد ميکنيم اين سوال را به کلي بيخيال شويد... سوال بعد...

وباز به همين ترتيب....!!!

 

اميد است با توجه و عمل به توصيه هاي ما

در آزمون سراسري 87 همگي شما مورد قبول سازمان سنجش قرار بگيريد...

باشد که رستگار شويم...!

 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط دختر تنها |

روزگار غريبيست!

«کسی کاغذ سفید را

به هر میزان که سفید، تمیز و براق باشد
قاب نمی گیرد
وبه دیوار خانه
آویزان نمی کند»

و افسوس که ما، براي ماندگار شدن... پاکي و سپيدي مان را بخشيده ايم،

سياه و خط خطي شده ايم تا به زور خود را به ديوار دل ديگران بچسبانيم!

 

روزگار غريبيست!

مهرباني ها محو و آبي ها نيست گشته اند.... و آنچه مانده است

 سايه ي سياه و مبهم فراموشي هاست!

و ما« مدتهاست چشمانمان به اين تاريکي عادت کرده است

خيلي وقت است که دلها از غم يکديگر نميگيرند!... نمي سوزند!

انگار همه سنگ شده اند!

سلام های اجباری ...
دل هاي تنها...

دوستی های کمرنگ ...

«دلم از اين همه سردي ميگيرد

 

و من...

تازگي ها، زود به زود آرزوي مرگ مي کنم!

مرگ

جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط دختر تنها |



مپرسيد اي سبکباران مپرسيد

که اين ديوانه ي از خود به در کيست؟

چه گويم؟ از که گويم؟با که گويم؟

که اين ديوانه را از خود خبر نيست...!


فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


کالبدشکافی
متاسفم
فکر میکردم دلم تنگ نمی شود
دلتنگی هایم و ... شاملو
ــــــــــــــــــــــــــــــ...
کارآموزي(1)
سلام
کنکور
چگونه در آزمون موفق شويم؟
روزگار غريبيست!

آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

دختر تنها
به جای دختر تنها

GIRL AHWAZI
قشنگ ترین اشتباه زندگیم
تلخ ترين سوگند
ساغر شکسته
تپه هاي شني
بغض شکسته
تنفس دهکده
يادداشت هاي نيمه کاره (عسل جون)
عشق فيزيک
عاشق ترين وبلاگ دنيا
تنهاترين پسر دنيا
خداي من
سرنوشت
فرشته معصوم
اشک شيطان
عشق گمشده

RSS 2.0