|
ترم دوم/ نوچه هاي پرستاري
هفته اول:بخش جراحي(بخش: عبارت است از يک عدد راهرو با اتاق هاي فراوان )
روز اول:آشنايي با کار آموزي
روز دوم: انجام پروسيجرها
ساعت 7:30 صبح با روپوش سفيد و مقنعه،کفش و شلوار مشکي،وارد بيمارستان شديم.
مربي کارهايي که بايد انجام مي داديم رو برامون توضيح داد.(گرفتن history بيمار، Vital signو تنظيم و وصل کردن سرم) به هر 2 نفر،1 بيمار تحویل داده شد... خيلي استرس داشتم... همون کارايي بود که توي اتاق پراتيک دانشگاه روي ماکت انجام ميداديم با اين تفاوت که اينجا يه آدم زنده ، نگاه التماس آميزش رو به چشمامون ميدوخت و همراه مريض، اميدوارانه بهمون زل ميزد... خيلي سخت به نظر مي اومد.
مريض من دختري 24 ساله با جراحي ovale cyste
خيلي خوب همکاري ميکرد... کارامون رو انجام داديم .... اون روز حالم بد شد و فشارم افتاد...
ولي در کل روز خوبي بود...
روز سوم:ارزشيابي
امروز برخلاف ديروز مريضم يه پيرزن 75 ساله با بيماري آپانديسيت بود. ميدونستم بايد چيکار کنم. با يکي از دوستام رفتم بالاي سرش و شروع کردم...... اول history: نام و ..... کمي بداخلاق بود، خودش به سوالامون جواب نمي داد و همراهش(دخترش) اينکارو ميکرد.
اونقدر باهاش حرف زدم و شوخي کردم که بالاخره همکاري کرد. از فرصت استفاده کردم و فشارخون،نبض، تنفس و درجه حرارت بدنش رو چک وثبت کردم. کارمون داشت تموم مي شد که پسرش وارد شد و با لحن خاصي گفت:ننه اينا اومدن که تازه ياد بگيرن. (يعني خيلي محترمانه:اينا جوجه پرستارن)
يه اشاره کردم به دوستم و سريع از اتاق اومديم بيرون.
سرمش تموم شده بود. بايد عوضش ميکرديم يه سرم 3/1-3/2 (دکستروز 33/3% و سديم کلرايد3/0%)رو برداشتم و رفتيم تو اتاقش. همين که وارد شديم با ترديد از من پرسيد: ننه تو هم اومدي که ياد بگيري؟
يه نگاه کردم به دوستم، نمي تونستم بهش دروغ بگم، آروم گفتم بله.يه نگاه کرد به سرمي که تو دستم بود... يه دفعه عصباني شد: من نميذارم به سرمم دست بزنيد...تا دکتر نياد حق نداريد عوضش کنيد..بايد دکتر.... شما....
گفتم باشه باشه آروم باشيد... ولي بي بي مشکلي پيش نميادا. دکتر خودش برات تجويز کرده.
ولي ديگه نشد ...
به مربي گفتم... خودش اومد... کلي باهاش حرف زد تا راضي شد.از بد شانسي سرم سوراخ نميشد. مجبور شدم با نيدل سوراخش کنم.5cc Kcl رو از ويال کشيدم توي سرنگ. بايد ميريختم توي سرم... دوباره شروع کرد: نه...نه... نميخواد... ديگه دستش نزن... خرابش نکني...آخ دستم درد گرفت...
دخترش لبخند زد و گفت: به حرفاش توجه نکن...
تموم شد
اومدم بيرون... حسابي حالم گرفته شد...
رفتم بالاي سر مريضاي ديگه... دختر 3ساله اي که تلوزيون افتاده بود روي سرش... خانمي که توي تصادف روي آسفالت کشيده شده بود و تمام بدنش پانسمان بود... آقايي که تصادف کرده بود و قرار بود پاش قطع بشه ولي به خير گذشت... اون دوست نداشت کسي بره توي اتاقش،رو درش نوشته بودن "تا اطلاع ثانوي ملاقات ممنوع"... خوشش نميومد پرستارا برن بالاي سرش... عصباني ميشد و داد و بيداد مي کرد... دوستم هم مي ترسيد که مريضش دعواش کنه... به جاش رفتم که سرمش رو تنظيم کنم... خواب بود... نفهميد...
مريض ديروزم رو ديدم که داشت تو راهرو قدم ميزد... خوشحال شدم و حالش رو پرسيدم... اونم خوشحال شد...
ظهر شده بود... گزارش پرستاري رو نوشتيم... بايد مريضا رو تحويل مي داديم... براي آخرين بار رفتم بالاي سر بيمارم... با ديدنم شروع کرد زير لب غُرغُر کردن: بيمارستان به اين بزرگي پر مريضه بريد از همشون سوال بپرسيد و فشارشون رو بگيريد و....... هيچي نگفتم...قطرات سرم رو چک کردم...فهميد ناراحت شدم... شايد ميخواست از دلم در بياره... گفت: ننه... اشکالي نداره... 10 روز که بياي،تو هم اوستا ميشي....
فقط خنديدم....
توي رختکن متوجه شدم که يکي از دوستام توبخش زنان موقع تعويض پانسمان غش کرده و افتاده بودوسرش محکم خورده بود زمين... شانس آورده بود که بچه ها بودن و ...
خدايا به من بي نهايت صبر بده و دلي که هرگز نترسه
|