|
مرگ دقیقاً آن چیزی نیست که می پنداشتم... کاملاً نظرم نسبت به مرگ عوض شد...
وقتی تصور میکنم بعد از مرگم چه میشود، دیگر دلم نمیخواهد بمیرم!
و کالبد شکافی آن روز تجربه ی خوبی بود تا بهتر مرگ را درک کنم.
۰۲/۰۹/۸۸
مربی:مطمئن هستید که میخواید بیاید؟؟ اگه کسی میخواد غش کنه
یا گریه کنه یا سرو صدا راه بندازه میتونه نیاد...
اجباری نیست اگه دوست داشته باشید اجازه دارید که بیاید...
ما 5 نفر با شک به هم نگاه کردیم.هرکدام منتظر دیگری...
ولي همه در دل مطمئن بودیم که میخواهیم برویم.
آن روز برای ما آخرین روز کارآموزی درس داخلی-جراحی1 در بخش اورژانس بود...
و اولین تجربه ی دیدن کالبد شکافی ...
تمام لحظه های کالبد شکافی در پیش چشمانم مانده است...
لحظه ای که به اتاق کالبد شکافی وارد شدیم از دیدن آنجا شوکه شدم...
تمام تجهیزات آنجا دریک میز فلزی و یک سینک ظرف شویی خلاصه می شد...
دیگر از وسایل و روش های استریل خبری نبود...
بدتر از همه سوسک های مرده ای بود که در گوشه های اتاق و سردخانه دیده می شد...
پزشک دستکش و گان و ماسک پوشید و ما 5 نفر فقط ماسک!
هدف مشخص کردن دلیل اصلی مرگ بود مردی حدوداً 40 ساله که 2 روز قبل
در اثر تصادف(احتمالاً) کشته شده بود. در تمام بدنش یک خراش یا یک کبودی مشاهده نمی شد.
دلم برایش سوخت. چشمانش بسته بود ...
پزشک با یک تیغ جراحی سینه اش را از بین 2 ترقوه تا پایین جناغ شکافت.
و پوست را از دنده ها جدا کرد... لحظه ی دردناکی بود.
هر یک از بچه ها روی خود را بر می گرداندند یا چشمان خود را می بستند...
صدای بریدن دنده ها وشکستن جناغش هنوز هم در گوشم مانده است.
جناغ را با یک حرکت شکست و به طرف بالا خم کرد...
هیچکس تحمل دیدن نداشت...ولی من... قلبش را بیرون کشید..
قلبی که دیگر نمی زد... قلبی که در آن خون جریان نداشت...قلبی که مرده بود...
قلبش در اثر شکسته شدن دنده، پاره شده بود! قلب پاره را شسته و به همراهانش نشان داد...
و آنها فقط سر تکان دادند! حالا انسانی در این اتاق خوابیده بود که سینه اش باز بود وقلب نداشت ...
و دیگر مهم نبود چه بلایی سرش می آید ...
من علیرغم سفارش دوستم، مدت ها به چهره اش نگاه کردم
موهایش...و دندانهایی که از لای لبهایش پیدا بود
هنوز هم حرکات و صحبت های پزشک در طول کالبد شکافی در ذهنم مرور می شود...
_بچه ها... تا حالا قصابی رفتید؟!!
_این هم شش ها هستند... این رگه های سیاه به خاطرسیگار بوجود اومده...
هریک از اعضا رو بیرون میاورد و میذاشت سر جاش...
_این یکی هم که لیور هست... این چیه؟ بگید دیگه...درسته! کیسه صفرا...
_این یکی هم معده... میخواین ببینید دیشب چی خورده؟...نه بابا گناه نداره...این که دیگه مرده
_ای بابا مرده که ترس نداره...
_ببنید خیاطی من از زنا هم بهتره... هه هه ...
_خوب حالا یکی بیاد سینه اش رو بشوره... بیاید دیگه...شیر آب که نجس نیست...
آری...همین که مرگ زندگی ات را می بلعد ... همه ی تصورات تو به باد میرود...
برای همه غریبه می شوی... برای همه! جسدت را نجس میدانند...
و از اینکه به تو دست بزنند اکراه دارند... این حقیقت ،تلخ ولی انکار ناپذیر است...
خیلی ها می ترسند که به چهره ات نگاه کند واگر ببینند شاید از وحشت ،شب خوابشان نبرد...
و خیلی های دیگر که شجاع ترند فقط چندش شان می شود...
کوچکترها اجازه ندارند به تو نزدیک شوند...
بعضی ها هم خیلی ناراحتند نه به خاطر تو بلکه به خاطرخودشان...
چون عروسیشان را خراب کرده ای...و بارها می شنوی:"حالا چه وقت مردن بود!؟"
فراموشی طبیعت انسان هاست و لازمه ی بقا... تمام گریه و زاری ها فقط برای چند روز است ...
و برای نزدیک ترین ها حداکثر چند ماه... بالاخره فراموش میشوی!
و جسدت را به خاک می سپارند تا کرم ها هم دلی از عذا در آورند...
|